من وکیل همه ی ستاره شناس های دنیام
كوچيكتر كه بودم منظورم خيلي قبل تر .هميشه آرزو داشتم ستاره شناس بشم .تمام كارم ذل زدن به آسمون شب بود مخصوصا شباي زمستون كه ستاره ها رو بهتر ميشه ديد.واسه هر كدوم از ستاره ها اسم گذاشته بودم .
يه بار تو يكي از شباي تابستوني همه فاميلا دور خونه بابا بزرگ جمع شده بودن كه يهو برق ميره من ميرم كنار زندايي و دختر داييم ميشينم و با همديگه به آسمون ذل ميزنيم .زنداييم گفت هر وقت يه آدمي بميره يكي از ستاره هاي توي آسمون ميوفته روي زمين .دقيقا نمي دونم اون موقع چند سالم بود ولي يه مدت از اينكه شبا زير سقف آسمون باشم مي ترسيدم يادمه وقتي بندر عباس بوديم يه شب باد تندي مي وزيد بابام يادش اومد كه ماشينو توي پاركينگ پارك نكرده و رفت پايين من كه از پشت پنجره نگاه مي كردم كلي گريه كردم فكر كردم چون هوا باد و طوفانيه الان ستاره ها از آسمون كنده مي شن و ميوفتن روي سرشو بابام ميميره!!!
تا اينكه رفتم مدرسه كارم شده بود گوش دادن به اخبار هاي علمي راجع به نجوم و از توي روزنامه ها عكس جمع كردن خلاصه اينكه يه دفتر درست كردم كه توي اون اطلاعات نجومي و عكسهاي ستاره ها رو جمع اوري مي كردم .كلي كلاس و نجوم و از اين جور برنامه ها .آخريش هم مركز پژوهش نجوم سوادكوه بود .
ولي خوب مادر من تنها آروزي زندگي ش اين بود كه من وكيل بشم .و برم دانشكده ي حقوق!
دقيقا تا اول دبيرستان مقاومت كردم كلي گريه و زاري ولي خب حرف مادرم يكي بود.
نمي دونم رشته ي نجوم توي ايران تدريس ميشه يا نه حتي نمي دونم اگه دنبال رويام ميرفتم خوشبخت ميشدم؟
آره خوشبخت مي شدم.حتي هنوزم كه هنوزه وقتي اسم ستاره شناسي مياد ته دلم يه جوري ميشه يه طورايي دلم هواي قديما رو مي كنه.
پ.ن1) سه شنبه رفته بودم انجمن شعر داشتم مي رفتم اون سمت جاده نزديك بود تصادف وحشتناكي كنم اونم با يه نيسان طوري كه وقتي رسيدم جلوي در نزديك بود بي هوش بشم و آخوند ارشاد هم با نگراني اومد بهم گفت حتمن برو صدقه بده
پ.ن 2) خدايا دوستت دارم.به خاطر اينكه هميشه هوامو داري .خدايا از اين همه خوشبختي كه بهم دادي ممنونم.خدايا ممنونم.
پ.ن ۳) اگه یه ستاره شناسی یه ستاره ای و اشتباهی رصد کنه جرمش چیه؟ کسی می دونه؟
10:6 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
دستامو مشت می کنم تا نیافته .
مشتمو میزارم روی قلبم و محکم فشار میدم تا مطمئن بشم گمش نمی کنم .تمام راه نگران اینم که کف دستم عرق نکنه .هر چن دیقه یه بار کمی بین انگشتام فاصله میاندازم تا هوا بینشون جریان داشته باشه.
قول دادم همه چی تغییر می کنه.قول دادم رنگ آسمون عوض میشه .قول دادم دونه های برف از این به بعد به شکل مثلث از آسمون ببارن.قول دادم خورشید سرد سرد بتابه به من به تو به اون کارگری که یه ظهر داغ تابستونی آرزوی یه باد خنک می کنه.من آروزهاشو بر اورده می کنم
دوباره دستامو بیشتر از دفه ی قبل میفشارم حس می کنم داره له میشه بارون می باره .مثلثی. نمی دونم خدا چرا این روزا آرزوهامو برعکس برآورده می کنه نکنه رنگ خورشید و عوض کنه و آسمون و سرد؟آسمون اینقد سرد بشه تا یخ ببنده و دیگه هیچ خورشیدی مشخص نباشه؟اون وقت جواب پیرمرد رو چی بدم؟چی بگم چه توجیهیی داشته باشم؟
می دونم چرا این جوری شد.چرا به جای برف .بارون مثلثی بارید .چون نگفتم باید .چون اراده نکردم .فقط گفتم .نخواستم .اما اگه می خواستم می تونستم.می دونم که می تونستم .دیگه نمی خوام بگم شاید دیگه دوست ندارم زندگیم روی احتمال باشه.دلم می خواد همه چی و قطعی کنم تا اونجا که توی توانم باشه.
بیشتر آدما شکست رو حتمی می دونن به جای موفقیت! اگه واسه یه هدفی شکست بخورن یکی دو بار بیشتر آزمایش نمی کنن.هدفشون رو رها می کنن.فقط به این دلیل که تحمل ناراحتی ندارن.
پ.ن1)هیچوقت خودتو از خودت پنهون نکن.هیچ وقت نزار تا دیگران و از وجود خودت محروم کنی.اینو یادت باشه آدما هرچقدر بد باشن هرچقد بدی کرده باشن.روحی به نام روح خدا درونشون شناوره .یه روح مثبت که با همه ی بدی هاشون اونا رو سمت قشنگی ها می کشونه.پس هیچ وقت واسه خوبی و خوب بودن دیر نیست
10:16 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
چراغ دور سرش میپیچه
به زور لبخند میزنه تا خودشو گول بزنه.این روزا کار همه همین شده گول زدن خودشون.فراموش کردن خودشون.
سرشو میبره زیر پتو.مهم نیست که اوج گرماست دلش می خواد خیس عرق بشه.مادر درو باز می کنه و میگه باز شروع کردی؟چرا دست از این کارهات بر نمی داری چرا نمی خوای کاری کنی؟چرا همه ش فکر می کنی حرف حرف خودته؟!
آره حرف حرف خودشه.یاد گرفته که این جوری باشه .یعنی یادش دادن
دلش می خواد داد بزنه پشیمون میشه و میزنه بیرون.از تختش. از خونه ش شاید بیشتر از خودش
ساختن همیشه سخته ولی خراب کردن توی یه چشم بهم زدن .
دوست ندارم خودمو گول بزنم وبگم همیشه همه چی خوبه .دوست ندارم وقتی که حالم بده به یکی بدتر از خودم انرژی بدم چون حتی اگه بهترین حرفارو بهش بزنم بازم یه جورایی انرژی منفی خودمو با همون کلمات قشنگ بهش منتقل می کنم .دلم نمی خواد خودمو به زور شاد و موفق نشون بدم .فکر کنم جدیدا نوعی روشن فکری محسوب میشه که همیشه خودتو خوب و پر از انرژی به دیگران نشون بدی و از داخل فقط خدوت شاهد آب شدنت باشی چرا؟ نمی دونم
پ.ن ۱) من خوشبختم.شادم موفقم . درش هم شکی نیست. اما همیشه لحظه هایی هست که احساس کنم غمگینمو کم آوردم.من عاشق لحظه هایی هستم که می تونم راحت اعتراف کنم
11:57 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
من جنگ دوست ندارم
یه مطلب راجع به جنگ نوشته بودم اما حالا پشیمون شدم دلم نمی خواد بزارمش.دوست ندارم وبلاگم بوی خون و تانک و راکت به خودش بگیره .دلم می خواد یه چیز دیگه ای بنویسم .دوست ندارم از خودم بنویسم .از جنگ بنویسم.دوست دارم از دوست داشتن بنویسم .دوست دارم خیلی چیزایی که دلم می خواد رو بنویسم .دوست دارم داستانهامو بنویسم .
و خیلی از دوست داشتن های دیگه
خیلی
خیلی
خیلی
دارم به این فکر می کنم مادرایی که اسم پسراشونو اهورا میزارن باید آدمای عجیبی باشن.دلم می خواد با یه مادر که اسم پسر بچه شو اهورا گذاشت دوست بشم.احمقانه نیست؟
نه اصلا احمقانه نیست.چون من عاشق اسم اهورا هستم .مطمئنن اگه پسر بودم اولین کاری که می کردم می رفتم اداره ی ثبت احوال و اسممو عوض می کردم .
خوب مگه من دل ندارم که گاهی وقتا دلم می خواد چیزایی عجیب و غریب بنویسم ؟گاهی وقتا قاطی کنمو بزنم به سیم آخر؟
پ.ن۱) این پست رو بزارین به حساب موسیقی راکی که الان دارم گوش می کنم
پ.ن۲) یا شایدم جنگ.من جنگ و دوست ندارم فقط همین 
9:2 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
دوستت دارم
دیگه حس نوشتن جمله های عاشقانه توی من مرده.حتی نوشتنش.دوست دارم یه جمله ی عاشقانه بنویسم نه واسه مخاطب خاصی. بلکه فقط واسه اینکه یادم نره که چه طوری باید به یکی بگم دوستت دارم.شاید روزی به دردم بخوره.
الان که دارم روی کاغذ می نویسم احساس می کنم خط الانم با خط قدیمام فرق کرده خیلی وقته که یه خودکار یا قلم دستم نگرفتمو و ننوشتم .انگشتام یه طورایی به دکمه ی های کیبورد عادت کرده. اینقدر تو نوشتن بی حوصله شدم که دندونه های س رو نمی زارم.یادم رفته که ادم رو باید آدم نوشت.
بارون بند نمیاد پنجره ها رو بستم شکل همین پنجره ها شدم .عادت کردم که از درون به بیرون نگاه کنم یکی هم نیست که بگه یه لحظه بیا بیرون و از بیرون به این پنجره هایی که بستی نگاه کن .به درونت.آخه خسته نشدی که همه ش یه طرفه به جانب قاضی میری؟
یه بار بیا بیرون و از پنجره برو داخل.همون کاری که همیشه توی خونه ی بابابزرگ می کردی.میرفتی روی ایوون و میز عسلی کوچیک وپایین پنجره میزاشتی و از داخل پنجره می رفتی توی اتاق.با اینکه می دونستی این کار و نباید انجام بدی! و ممکنه دعوات کنن!
درب کنار پنجره بود ولی هیچ وقت لذت از پنجره به داخل اتاق رفتن به اندازه ی درب نمی رسید.
الناز چته؟ پاشو.پاشو بیا بیرون از بیرون پنجره هاتو باز کن برو داخل .اونوقت هیچ وقت لذت عبور از پنجره ها رو از دست نمیدی.میزاری همیشه پنجره هات به روی دنیا باز باشه
پ.ن ۱)she walks with smailes and she so fot life.but she cryes in the night.she cry alone no want can here.she is alone
پ.ن۲) پ.ن بالا یه قسمتی از یکی از ترانه های انریکو (آلبوم آخرش) هست .که هر وقت می خوام به روز کنم گوش می کنم خلاصه زبانم خیلی ضعیفه ولی خوب می فهمم یه چیزایی اگه این ترانه رو شنیدین ولی شبیه جمله ی بالا نبود
دیگه ببخشید به بزرگواریتون
11:20 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
بارون
بارون می خورد به صورتم
هنوز نمی دونم که سردمه یا گرممه
فقط خیسی اونو توی صورتم حس می کنم
انگار یکی توی گوشم داره فریاد میزنه
به بارون فکر می کنم که هرچه شدتش بیشتر میشه صدای اون فریاده هم بیشتر میشه
تمام تنم خیسه و لی به خاطر قطرات بارون نیست
تمام تنم خیس عرقه
خیسی ای لحظه به لحظه بیشتر میشه
دلم واسه قدیما تنگ شده بود
دلم حتی واسه بارونای قدیما هم تنگ شده
اصلا همه چیه قدیما قشنگ بود
چون خودم قشنگ بودم
چون خودمو دوست داشتم
خوب همیشه همین طوره
اگه خودتو دوست داشته باشی همه ی لحظه ها واست قابل تحمل و قشنگ میشن
وای به حال روزی که حتی خودتم واسه خودت اهمیتی نداشته باشی
دوست دارم اینقد بارون بباره که بالشتم خیسه خیس بشه
وقتی که سرمو محکم میزارم روش احساس کنم داره توی گوشهام آب میره
بارون دوست دارم هنوز
پ.ن۱) یه حس بارونی دارم شاید به خاطر اینه که این روزا طرفای ما خیلی بارون میباره .بارون همه جوره ش قشنگه حتی وقتی بدونی که داره از یه ابر مصنوعی میباره
پ.ن۲) بارون تنها بهونه واسه دلتنگی آدماست
پ.ن۳) فلاپی مطالبم خراب شد به جای اون مطالب اینو نوشتم.نمی دونم ولی ....
16:3 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
سلامممم
واسه نهج البلاغه تا حالا تونستیم 3تا خطبه رو تفسیر کنیم.استارت کار هم به جای 16/4 از 8/4 زده شد . قیافه ی منو هم نگین که این روزا به دلیل شرایط کارم شبیه خواهران عزیز ! بسیجی شدم :ی
بعد از قرنی دیروز وقت پیدا کردم یه سر برم آرایشگاه و چون آرایشگر خودم ساعت 6 غروب به بعد باز می کنه منم ساعت 3 بعد از ظهر جلدی پریدم توی اولین آرایشگاه سر راهم.خانوم آرایشگر که داشت تو خلوت خودش گوگوش گوش می کرد تا منو دید سریع رفت سراغ کامپیوترش و یه آهنگ بی کلام ایرانی گذاشت.خدا وکیلی اینقد حال کردم که نگو و نپرس:ی(بنده خدا فکر کرد از طرف اماکن اومدم)
فکر کنم قبلا هم گفته بودم که از آدمایی که دل و زبونشون یکی نیست بیزارم.واسه اعتراض رفته بودم دانشگاه .اتاق آموزش ما شکل L هست يكي از همکلاسیای قدیمی و دوستش کنج اتاق نشسته بودن طوری که ورود و خروج افراد تو دیدشون نبود .منو میبینن و کلی سلام احوال پرسی و از این جور چیزا .بعد من میرم وقتی از اتاق میام بیرون میبینم که اینقد گرم حرف بود م که یادم رفت برگه ی اعتراض و تو صندوق بندازم برمیگردم سمت صندوق دوستم حواسش به من نبود به دوستش میگه میبینی تورو خدا یه عمر هر فرتی بازی که دلش خواست در آورد حالا واسه همه داره فیلم مومن بودن بازی می کنه.خوب تا وقتی منو دید رنگ از رخسارش پرید و گفت ا خوب منظورم عاطفه بود دیگه.ای وای الناز جون بی خبر اومدی چیزی جا گذاشتی؟لبخند زدمو از اتاق رفتم بیرون.(من هم بلانسبت ....)
پ.ن 1) از دست اینجور ادما بیشتر خندم میگیره تا بخوام عصبانی بشم
پ.ن 2) از بی خوابی چشمام اندازه ی دو تا گردو بود حالا اندازه دو تا هندونه شده :ی
پ.ن3) دلمون به همین یه تابستون خوش بود که اونم پرید تابستون سال دیگه هم اگه ان شالله زنده بودیم فدای کلاس های کارشناسی ارشد میشه.ای نخشکی شاااانس:ی
پ.ن4) همه تونو دوست دارم اوووووووووم :× اگه سر نمیزنم دلیل بر بی معرفتی نیست به خدا به همه تون فکر می کنم بازم اووووم:×:×:×
10:17 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
درگیرم
اگه بگم شاید باورتون نشه
دارم یه کتابی می نویسم در باره ی ایسم های مطابق با خطبه های نهج البلاغه یا ایسم هایی که امام علی نفی شون کرده
وحشتناک درگیرم
دعا کنین بتونم موفق بشم
استارت کار از ۱۶/۴ به وسیله ی همراهی ۳ تا از اساتید دانشگاهم شردع میشه
هر مقاله یی که در این مود دارین یا فکر می کنین می تونه به دردم بخوره رو تو رو خدا به آدرس آی دیم ایمیل بزنین
http://beeeneghab@yahoo.com
واسم دعا کنین
به همه تون سر میزنم
11:59 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
ترنادو

خوب اهل تلویزیون دیدن نیستم ولی چند روز پیش بعد از ظهر از خواب بیدار شدم و طبق معمول که خونه تنها هستم مستقیم رفتم سراغ تلویزیون
یه مستند راجع به طوفان ترنادو بود
یه سری محقق با ساختن یه ماشین فلزی عجیب و غریب سعی داشتن برن تو دل طوفان و برسن به مرکز ترنادو....با اینکه می دونستن درصد خطر مرگ بسیار بسیار بالا هست
ولی با این حال وقتی رسیدن به نزدیکای ترنادو از خوشحالی دست میزدن!!
راستش خیلی دلم می خواد یه ترنادو از نزدیک ببینم با اینکه این سری طوفان ها سالانه خسارت های مالی و جانی زیادی رو توی آمریکا به بار میارن
انگار خدا داره سوپ آدمو با انگشت اشاره ش توی ظرف زمین هم میزنه
پ.ن ۱)خوب امروز ۳ ماه تعطیلی شدم بزن و بکوب
پ.ن ۲) به احتمال قوی واسه آخر هفته میرم تهران
18:30 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
خدا جبران همه ی نداشته های ماست
(( هیچ چیز به اندازه ی رویا در ساختن زندگی ما موثر نیست)) ویکتور هوگو
دست روزگار عجب چیز عجیبیه!
گاهی وقتا اتفاقایی توی زندگیت می افته یا آدمایی سر راهت قرار میگیرن که توی گذشتت هرگز فکر نمی کردی همچین اتفاقی بیافته یا همچین آدمی رو ببینی!
چقدر خوبه که ما آدما هیچ وقت پلهای پشت سرمونو نسبت به همدیگه خراب نکنیم تا وقتی همین دست روزگار اون آدم و سر راهمون قرار داد شرممون نیاد تو چشماش نگاه نکنیم!
چندین بار واسم اتفاق افتاد که نسبت به یه کاری یا یه آدمی حرف دل و زبونم یکی نبود توی دلم احساس دیگه داشتم در حالی که وقتی بحث در مورد اون موضوع بود کاملا حرفام ضد و نقیض بود خوب مثلا نتیجه همه ی اون اتفاقا هم ربطی به احساسم نداشت و هرچی که به زبون می آوردم همون میشد .
البته این درسی واسم شد که همیشه حرف دل و زبونم یکی باشه حتی اگه اصلا دلم نخواد طرف مقابلم بدونه که چی تو دلم میگذره.حداقل اینجوری دیگه احساس پشیمونی بهم دست نمی ده
پ.ن ۱) خدایا خیلی خوشبختم.مرسی مرسی بابت همه ی داده ها و نداده هات
پ.ن ۲)دلم وحشتناک مشهد می خواد دلم می خواد برم مشهد.بد هوایی افتاده تو سرم
9:53 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
یه بازی
اول اینکه با تشکر از از من به خاطر دعوتش
مطمئنا اگه به من می گفتن که ۲۴ ساعت دیگه بیشتر زنده نیستی کار خاصی نمی کردم چون فعلا زنده م و مثل بقیه غرق تو یه مشت هنجار و عقاید عرفی دست وپا گیر که بهم اجازه نمی ده حتی ۲۴ ساعت قبل مرگمم کارایی رو که دوست دارم انجام بدم
اگه هم غصه می خوردم فقط به ۲ دلیل بود
۱) دلم واسه مارم تنگ میشه چون دلم دوست ندارم ناراحت بشه
۲) به خاطر اینکه هنوز به ۱/۳ آرزو هامم نرسیدم و اینکه چقد زود دارم دارم میمیرم در حالی که توی ذهنم پر از برنامه و هدفه
بیخود هم سر سجاده و قرآن نمی نشستم یه عمر واسه خودم نقش بازی کردم کافی نبود که حالا بخوام یر خدا رو هم شیره بمالم؟!!
بعد می رفتم سرمو کچل می کردم همیشه دلم می خواست واسه یه بار هم که شده موهامو از ته یزنم و یک ساعتی بشینم جلوی این پنکه قدیمی ها که پره های سبز و آبی دارن!
ولی خب ! آدمی که می خواد بمیره دیگه زشت یا زیبا بودنش از نظر مردم فرقی به حالش نداره!
بعد که کلمه مو کچل کردم تمام کتابای کتابخونه مو که فکر کنم ۱۰۰۰ جلد بشه رو آتیش میزنم!!
کتابایی که روزی بچه هام بودن
واسه پیدا کردن خیلی هاشون خودمو به آب و آتیش زدم!
بعدشم یه نامه می نوشتم به خونوادم وصیتنامه نهااااااا (از اون جهت که خودمون دستی تو کار عریضه نویسی داریم یه چیز دیگه جای وصیتنامه می نویسیم) یه نامه که توش به همه شون بگم که همیشه از ته دلم دوسشون داشتم ولی خوب هیچوقت نوتنستم به زبون بیارم!!
بعد از نوشتن نامه پیراهن صورتی که تازه خریدمو می پوشیدمو می رفتم توی باغچه ی حیاط خلوتمون می نشستم
پیراهنی که ۲ شب پیش حتی دلم نیومد توی عروسی دوستم بپوشم!
می رفتم وسط باغچه می نشستمو کل گلا رو میچیدم میزاشتم توی دامن پیراهنم
همسایه ها هم با تغجب یه دختر کچلو میبینن که یه پیراهن دکلته پوشیده که توش پر گله!!
بعد می رفتم یه دوش می گرفتمو دراز می کشیدم تا خوابم ببره
آخه مردن توی خواب لذتش از بیداری خیلی بهتره
پ.ن ۱) کلیه لینکهای وبلاگم به طور کاملا رسمی دعوتن.بقیه دوستان هم اگه مایل هستن می تونن شرکت کنن
پ.ن ۲) اگه میشد ظرف ۲۴ ساعت رفت اهواز و برگشت مطمئنن واسه دیدن سارا می رفتم اهواز تا آرزو به دل از این دنیا نرم
پ.۳) دوست نازم باران سپید از همه رسمی تر دغوته اگه هم تا حالا لینکش نکردم واسه این بوئ که ازش اجازه نگرفتم
سرکار خانوم باران سپید آیا بنده رو به وکالت خودتون قبول می کنین؟وکیلم؟
11:40 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
صفر سپور
گاهی وقتا از دانشگاه بر می گردم اینقد خسته م که حوصله ندارم برم داخل شهر.از تاکسی که پیاده میشم میون کوچه پس کوچه ها بیراهه میزنم میام خونه هروقت که از کوچه پس کوچه ها میرم یه خونه ست که خیلی نظر منو به خودش جلب میکنه یه پیرمردی که روی ویلچر نشسته و جلو در خونه ش سرشو به چارچوب در تکیه داده! طوری نگاه می کنه که وقتی از کنارش رد میشم چشام پر اشک میشه.هروقت که از داخل اون کوچه می خوام برم سمت خونه میبینمش .
یه طورایی انگار بهش عادت کردم نا خداگاه وقتی وارد اون کوچه میشم همه ی حواسم به اون خونه ست
بابا بزرگم کل پیرهای درو همسایه رو میشناسه یه بار آدرس کامل اون پیرمرد رو بهش دادم و بابا بزرگم اونو شناخت گفت نکنه منظورت صفر سپوره؟ گفتم فکر کنم خودشه بعد گفت که مامور شهرداری بوده و با سپوری ۶تا بچه ی بدون مادر رو بزرگ کرده .همه شون ازدواج کردن ۲تا از بچه هاشم خارج از کشورن.تنها تو اون خونه زندگی می کنه همین که بابابزرگم اینارو گفت دلم بدجور گرفت نمی دونم چرا ولی خب! کسی که با کارگری ۶ تا بچه رو سرو سامون داد خودشم ازدواج نکرد چرا الان باید حقش این باشه با یه لباس خیلی کهنه رو یه ویلچر صبا تا شب به یه کوچه ذل بزنه؟!
پ.ن ۱) دیگه دلم نمی خواد از تو اون کوچه رد بشم
پ.ن ۲)شاید روز پدر واسش یه شاخه گل گرفتم
10:35 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
کباب می خوام
خوب می دونی چی جالبه؟
اینکه بشینی یه درس و با بد بختی بخونی
خوب هم بخونی
اما سر امتحان اون سوالایی و که بلد بودی یادت بره
بعد امتحانات بشینی جواب درست رو به دوستات بگی در حالی که خودت اشتباه نوشتی
امروز واقعا به خنگ بودن خودم ایمان آوردم
پ.ن ۱) دلم کباب می خواد؟یکی نیس منو کباب دعوت کنه؟
پ.ن ۲) سارااااااااااااااا
12:5 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
پدر!؟!
نمی دونم الان چی باید بگم
چه طور حسمو بگم
تو خیابون داری میری و توی عالم خودتی یهو چند نفر از پشت بریزن سرت و دستتو بگیرن و از سرو صورت تا کف دستتو ببوسن
وتو یه لحظه به خودت بیای و ببینی اینا همونایی هستن که از ۵/۶ سالگی فکر می کردی اگه تو خیابون یه روزی ببینیشون چی کار باید بکنی.فرار کنی؟ فحش بدی؟گریه کنی؟جیغ بزنی؟ یه عده یی که با حماقت ها و خودخواهی هاشون مسیر زندگی تورو تغییر دادن مسیری که شاید می تونست تورو از اینی که هستی خوشبختر و خوشحال تر کنه
دارم به این فکر می کنم که چرا تو ۱۵ سال قبل لحظه ای به این فکر نیافتادن که بیان منو ببینن؟چرا حالا که به طور اتفاقی پیدام کردن واسشون عزیز شدم؟
چرا؟
آدمی نیستم که از گذشتم فرار کنم ولی اونا با اینکه از خون و پوست من هستن هیچ جایی تو گذشته ی من ندارن.اینایی که وقتی منو دیدن اشک تو چشماشون جمع شد تو این ۱۵ سال کجا بودن که مادرم تک و تنها منو برادرمو بزرگ کرد؟کجا بودن؟
نه من الناز عزیز هیچکسی نیستم!
پ.ن ۱) خدایا من از هیچکسی هیچ کینه یی به دل ندارم اگه روزی از روی احساساتم کسی و نفرین کردم منو ببخش
پ.ن ۲)نمی تونم حس اون لحظه مو بگم حس دیدن کسایی که هیچ وقت دلم نمی خواست باهاشون برخورد نزدیک داشته باشم.هیچی نگفتم .یه نگاهی به تک تکشون انداختمو رفتم
پ.ن ۳)یک نفر توی دنیا هست که هرگز دلم نمی خواد ببینمش.احساس می کنم لحظه ی دیدنش لحظه ی خورد شدنمه.تنها چیزی که توی ذهنم میاد سنگینی نبودنش تو زندگیمه.واژه یی که هیچوقت نتونستم درکش کنم واژه یی که اینقدر سنگینه که هیچوقت نمی تونم به زبونش بیارم
واژه یی به نام پدر
12:8 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
ییلاق
بعد از کلی جنگ و دعوا آخر عروسی داییم 4 تیرماه تصویب شد.ما هم وسط فرجه ی امتحانا افتادیم این بوتیک اون بوتیک دنبال لباس واسه عروسی دایی جان تا سر عروسی خاله ان شالله واسه خرید بریم تهران .
زندایی اینده ی ما هم با اینکه خاطرش خیلی واسه ما عزیزه ولی با زیرکی تمام عروسی رو انداخت 4 تیر تا جدای از کادوی سر عقد کادوی روز زن رو هم از دای جان دریافت کنه
چهارشنبه زن دایی جان اومدن خونمون با کمی چرب زبونی و اینجور چیزا دو تا خواهر شوهرای عزیزشونو(مادر و خاله جان من) رو بلا نسبت خر کردن که آره 5 شنبه و جمعه بیاین بریم ییلاق ما دو تا خواهر شوهرا هم از این لطف عروس آینده ذوق زده شدن و بله رو دادن و خلاصه 5شنبه غروب منو مامان و خاله و زندایی و خواهر زندایی به همراه دو تا پسرای دو قلو و تک دخترش راهی ییلاق شدیم . که البته من چون قبلش با مامانم دعوام شده بود قهر کردم گفتم نمیام و لی بعدش که فهمیدم گفتم خوب میام.
دو تا شازده ی خواهر زندایی که 30 ساله شون بود هنوز مجرد موندن!!! 
یکی استاد دانشگاه فنی بابله.اون یکی هم تازه سر پیری دانشجوی عکاسی دانشگاه هنر تهران .خواهر عزیزشون26 ساله هم دانشگاه نرفتن و به پیشه ی شریف خوردن و خوابیدن و تفریح کردن مشغولن. 
خلاصه اینکه تو این دو روز تنها کسی که کاسه کوزه ها سرش شکست من بودم . 
خواهر زن دایی به قول خودش دوره ی فال قهوه و تاروت رو تهران دیده واسه همه فال گرفت الی من چون مثلا بچه بودم
هنوز زوده واسم فال بگیرن :ی
تا می خواستیم بریم دور بزنیم جیغ مامانم بلند میشد که النااااااااااز 1شنبه امتحان انقلاب داری بشین درساتو بخووون

خلاصه اینکه کار به جایی رسید که آخرا می گفتن الناز ما 16-17 ساله ست
باید هواشو داشته باشیم!!!! سوای اینکه ما رو قاطی گروه سنی الف دونستن ولی خیلی خوش گذشت
شازده ی استاد هم که بلا نسبت ما رو گلابی فرض کردن هی شروع کردن قلمبه سلمبه حرف زدن و نصیحت کردن که البته همه ی این نصیحتا موقع خداحافظی به چاکریم و و سر و کله ی هم زدن ختم شد 
پ.ن) خدایا به خاطر تمام این خوشبختی هایی که بهم دادی ممنونتم.خدایا من خوشبخت ترین دختر دنیام.خدایا شکرت 

9:27 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
سلام
از وقتی که مدرسه می رفتم تا دانشگاه همیشه به خاطر معدل بالام از اداره ی مامانم جایزه می گرفتم .یکی از همکارا دیروز می گفت اگه معدلت بالا باشه فکر کنم از اداره ی خودمونم یه چیزایی بهت تعلق بگیره از طرفی از اداره ی مامانمم جایزه میگیرم
خوب امسال کلی خوش به حالمه!
هم از اداره ی خودمون اینا هم از اداره ی مامانمون اینا
در ضمن تا حالا واسه تابستون عروسی داییم تصویب شد مونده خاله که اونم فکر کنم تا قبل شهریور بشه
سال ۸۷ تا اینجاش که به خیر گذشت خدا کنه بقیه ش هم خوب باشه
پ.ن ۱)خدا این شرکت سایپا رو لعنت کنه
پ.ن۲)یکی بگه چه طور میشه ظرف ۲ ماه ۱۰ کیلو وزن کم کرد؟! این بار قضیه حیثیتیه
باید روی بعضی ها !!!! کم بشه
پ.ن ۳) راستی اگه با کسی که دوسش داری فامیل بشی چه حسی پیدا می کنی؟
پ.ن۴)پ.ن بالا رو بد منظور نگیرین یکی از مشاوران دوران دبیرستانم که عاشقش بودم داره زندایییم میشه
پ.ن۵) در مورد اون خبر هم خواهش می کنم هولم نکنین یه ذره دندون رو جیگر بزارین می گم خوب
9:59 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
خب هنو زوده که بگم قراره چه اتفاقی می افته
خب خیلی زوده دیگه یهو بهوتن مگم که واسه همه تون سورپرایز بشه

جمعه صب وقت با داداشم از دوچرخه سواری برگشتم عینهو جسد پخش اتاقم شدم و گرفتم خوابیدم
حوالی ساعت ۱ با صدای بچه های آپارتمان مجاور که داشتن تو حیاط خلوتشون که مشرف به اتاق خواب منه بیدار شدم
تصمیم داشتم هر طور شده انقلاب رو جمعه تموم کنم تا از شنبه برم سر وقت درسای تخصصی
چشمتون روز بد نبینه تا غروب نشستم با اینا حرف زدنو خلاصه کلی باهاشون دوست شدم
علیرضا ۱۱ ساله کوثر ۹ ساله مروارید ۱۱ ساله فاطمه زهرا ۴ ساله
بعدشم فهمیدم که همه شون مهمونای تهرونی همسایه ی ما بودن که واسه تعطیلات اومده بودن اینجا
با سنگ واسه خودشون یه خونه ساختن و موقع رفتن از من قول گرفتن که مواظب خونه شون باشم

پ.ن ۱) فقط واسم دعا کنین که هیچ اتفاقی نیافته که تابستونمو خراب کنه کلی برنامه دارم کلی
پ.ن ۲) راستی بنا به یه دلیل تا ۲۶ خردادد نمی تونم به روز کنم مگم بزارین مطمئن بشم بهخدا می گم
9:16 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
نغمه ی آزادی نوع بشر سرا
خب دقیقا نمی دونم چی باید بگم
فقط اینکه از شدت خستگی دارم از حال می رم
دیشب تا حوالی ۴ صب بیدار بودم و ۳۰/۷صب دنبال باقی مونده ی کارای دانشگاه تا کارت ورود به جلسه واسم صادر بشه
فقط خواستم یه چی گفته باشم که فک نکنین مردم
نه زنده م هنوز
دقیقا زمانی که حال و حوصله و وقت نداری هرچی کار و بد بختیه سرت سوار میشه
خب این وسط یه چیزی خیلی جالبه می دونی چیه؟اینکه فهمیدم یه چیزی تو این دنیا هستش که رو سیستم بدن من تاثیر گذاشت
قهوه
!!!!!
شب قبلش نخوابیده بودم مادرم هی از تو اتاق خواب داد میزد قهوه درست نکنیااا اونوقت با این یکی دو روز نخوابیدنت امشب هم نمی خوابی من که اون لحظه داشتم از شدت خستگی بیهوش میشدم گفتم بیخیال الان دارم میمیرم از شدت خواب
دوتا فنجون خوردمو رفتم دراز کشیدم
خب این وسط قهوه خوردن همانا تا ۴ صب بیدار ماندنو به عالم و آدم فحش دادن و فکرای ناجور به ذهن خطور کردن!!!!! همانا
پ.ن ۱) به خروس و مرغ و اصولا هر جاندار و جانوری که کمترین ساعت خواب ممکن رو داره معروفم اما این سه.چهار روز اخیر می ترسم این نخوابیدنها منو از پا در بیاره
پ.ن ۲)دستور العمل آخرین لوسیونی که مادر مکرمه برای ما از داروخانه گرفته بودن این گونه بود: مورد استعمال روی پوست شبها و شستشوی صورت قبل از روشنایی روز .اخطار: پوست در معرض هیچ گونه نور قوی یا ضعیفی قرار نگیرد!!
پ.ن ۳)از شانس ما دیشب بعد از استفاده یه چند ثانیه نشستیم نمی دانستیم خوابمان میبرد و ۲ تاچراغ اتاق همچنان روشن!!!! خدا رحم کنه
پ.ن ۴) یه مدتی شاید نت نیام !!!! دلیلشو میگم 
10:29 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
رونده.رفت.ندانم رسید یا نرسید.از این قرار که آینده دیر می آید!
! تا حالا شده ساعت ۱۲ شب وقتی که بارون میزنه پنجره ی اتاقتو وا کنی و صدای باس ضبط و بالا ببری بعد بشینی لب پنجره و همراش بخونی؟اونم یه آهنگی مثل اهنگ وبلاگ من!
این کارو کردم
واقعا نیاز داشتم خودمو تخلیه کنم واقعا
شروع ۱) اول از همه یکی از بچه های وبلاگ نویس از من یه خواهشی کرده چون حالش خوب نبود و وبلاگشو یهو حذف کرد الان یه آدم عوضی داره تو وبلاگش می نویسه کسایی که از دستشون بر میاد تورو خدا کمکش کنن
http://aragh-sagii.blogfa.com
گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نشین
بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی
می افتی تو حوض نقاشی
خیس میشی گوله میشی می افتی تو حوض نقاشی
کی میگیره فراش باشی کی میکشه قصاب باشی
کی میپزه آشپز باشی کی می خوره حاکم باشی
پ.ن ۱)کسی خشکیده خون من رو دستاش/که حتی یک نفس از من جدا نیست
پ.ن ۲) همیشه میون قاب خالیه درهای بسته/طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته
پ.ن۳)بلبل سرگشته زکنج قفس درا/نغمه ی آزادیه نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه ی این خاک توده را/پرثمر کن ناله سر کن
پ.ن ۴)اگه صدا صدای منه/نفس اگه نفسای تو بزار اون خوش غیرتاش بدونن که دل دل و این دل دیگه دل نیست .دیگه دل نمیشه.نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
پ.ن 5)خب چیه؟! چرا اینجور نگام می کنین؟!نشده تاحالا دلتون بگیره؟!
10:8 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
(((با دو نخ سیگار و یک مشت برگ پاییز را به آتش می کشم)))
در انتظار باران
که گاه و بیگاه یک سیم ارتباط بین منو خدا می کشد٬نشسته ام.
پک میزنم به خودم ٬
به لحظه های خاکستری ات که زنده زنده درون چشمانم دود می شوند
تا کور شوم
تا پاییز را سبز ببینم
تا باز به خودم پک بزنم!٬
به سیگار بلندی که روز به روز کوتاه تر می شود.
آنقدر که سیمهای ارتباطمان را دیگر یک مشت دود هم بهم متصل نکند.
.
.
.
این شبها به زرد درون آیینه ذل میزنمو قطرات باران!
و برگ سبزی که عصای سفید پاییز شده!
پ.ن ۱)بعد از ۲ ماه شعر نگفتن فک کنم شروع خوبی بود!
پ.ن ۲)یک ساعت نمیشه که رسیدم فقط به عشق شماها که قرار بود ۱۱ آنلاین باشم تورو خدا اوج ایثار رو میبینین؟ ساعت ۲ آیین دادرسی مدنی دارم دعا می خوام
10:58 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
سلام
حرفی برای گفتن ندارم
جز اینکه خدای ۵ سال پیشمو گم کردم
نمی دونم کجا فقط می دونم که ندارمش
و اون حس تنهایی و
شاید وقتی تنهاییام از پیشم می رفت خدا رو هم همراه خودش برد
حس جالبی نیست
پ.ن ۱) نکته ی جالب می دونی چیه؟اینکه به همه قول بدی که ساعت ۹ آن لاینی ولی سیستم مسنجر شهرت حتی سایتها هم قاطی کنن
پ.ن ۲) راستی امروز رو روز بدون دخانیات نامگذاری کردن!!!
تولدم مبارک
پ.ن ۳)دو روزی جهت صفا سیتی مربا به تهران عزیمت می کنیم بر می گردم حتما
پ.ن ۴) ۵ شنبه ۱۱ آنلاین درخدمتم قووووووووووول
9:13 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
6/3/1382
شروع ۱) این متن پایین رو از دفترچه ی خاطراتم بدون کوچکترین تغییر و با همون قلم نگارشی براتون گذاشتم مال ۵ سال پیشه این متن رو درست روز تولدم نوشته بودم ۶/۳/۱۳۸۲
((به نام خالق دنیا و آخرت
باز پرنده ای در آسمان ابری دلم به پرواز در آمد امروز که این را می نویسم مورخ ۶/۳/۱۳۸۲ پانزدهمین سالروز تولدم من است .طبق ۱۵ سال گذشته امروز هم با تمام تنهایی هایم سپری شد حتی تنها تر از روزهای قبل چون امروز همه فهمیدند من وجود دارم پس امروز تنها تر می باشم روی پشت بام خانه در حالی که نوای صوت دلنشین دعای سمات در گوشم پیچیده و نسیم هنگام غروب با صورتم بر خورد می کند در حالی که دستم روی کاغذ و چشمانم رو به آسمان است می نویسم .به قول سهراب دلم عجیب گرفته است کاش دنیا بر وفق مراد ما بود در صورتی که این طور نیست دنیا فرمان می دهد و ما همه بردگان بی چون و چرای اوییم.
دلم عجیب گرفته است امروز است که به تنهایی خودم پی برده ام امروز است که غیر از خانواده ام کسی را ندارم که تولدم را به من تبریک بگوید .نه دوستی نه همکلاسی یی..چرا این بغضی که مدت هاست گلویم را می فشارد شکسته نمی شود .خسته شده ام نه از دنیا بلکه از خودم این نخستین بار است که دستانم روی قلم شناورند و دارند حرف دلم را می زنند پس ای قلم بنویس از من بنویس.
دعای سمات تمام شد خورشید غروب کرده و لحظاتی دیگر ماه بر آید. و من همچنان همان حقیقت تلخم حقیقتی که هنوز نتوانسته دنیا را با جنبه های مادی تلخش بپذیرد روح من فراتر از این چیزهاست .چرا های زیادی درون ذهنم شناورند ولی یک چرا از بقیه بزرگتر است و طول موجش هم قوی تر .چراییه من...آری من...چرا من....چراییه من!
من خیلی چیزها را کشف کردم .من خدا را دیدم واقعا هم دیدم نه در قالب یک مشت حرف.من تازه فهمیدم که یک خدا درون قلبم دارم و آن فقط و فقط مال من است و خیلی وقتها به من کمک می کند .خیلی چیزها به من داده .خیلی چیزها را هم از من گرفته ولی من همیشه ازش متشکرم .دلم عجیب گرفته است کاش من هم می توانستم مانند خیلی های دیگر به چیزهای مادی توجه کنم .ای کاش من هم می توانستم شاد باشم زندگی کنم البته نه آن زندگی که در قالب رنگها و ظواهر باشد.دیگر باید بروم.بروم و به صدای رقص و پایکوبی یی گوش کنم که برای من است البته بیشتر برای خودشان می باشد و من مثل همیشه بهانه یی بیش نیستم .این آرزو را دارم که همه ی انسانها به مابعدالطبیعه گی ! رسیده باشند به چیستی به کیستی به کثرت به معلوم .......شاید من عقیده یی کمونیستی داشته باشم ولی این را می گویم که آری یک چیز وجود دارد که ما را میبیند ما را می شنود ما هر کدام چه بودا و چه یهود در کنج دلمان داریمش. نقطه ی عطف همه ی ما انسانها همین یک چیز است او کسی نیست جز خالق آفرینش و هستی
الناز ابراهیم پور ۶/۳/۱۳۸۲ ساعت ۸شب))
پ.ن ۱) ان شالله پست بعدی رو ششم خرداد درست روز تولدم به روز می کنم
پ.ن ۲) من یه معذرت خواهی به همه تون بدهکارم .به خاطر اینکه بیشتر پستهای یک ماه اخیرم مخاطب شخصی داشت سعی می کنم دیگه این طوری نباشه
پ.ن ۴) راستی دوشنبه از ساعت ۹ صب آن لاین در خدمتتونم 
beeeneghab@yahoo.com
پ.ن ۵) اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهاییم نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
پ.ن) آهنگ وبلاگم چه طوره؟مرسی حامد
9:4 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
یه جعبه مداد رنگی
((وقتی که بچه بودم))
امروز یه خودکار سبز خریدم یه خودکار اکلیل دار سبز خوشرنگ از وقتی که کوچیک بودم حتی زمانی که مدرسه هم نمی رفتم عاشق ماژیک مدادرنگی و این جور چیزا بودم طوری که توی ۵.۶ سالگی انواع و اقسام اینجور چیزا رو داشتم این خصوصیتم مال دوران کودکیم نبود بلکه زمان مدرسه حتی زمان دانشگاه هم با من موند طوری که جزوه های جرم شناسیمو با خودکار آبی و طلایی .جزوه های مدنیمو با خودکار مشکی و یه سبز چمنی اکلیل دار ....... می نوشتم با اینکه خیلی از دوستامو همکلاسیام مسخره م می کنن
ولی مهم اینه که من انرژی میگیرم اصلا حال میده خوب دوست دارم خوب
می تونین آزمایش کنین ببینین من چی می گم
پ.ن
پ.ن ۱) وقتی که بچه بودم
پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زاران خورشید
وقتی که بچه بودم
خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد و اشکای درشتش از پشت عینک با قرآن می آمیخت
آه آن روزهای رنگین....آه آن روزهای کوتاه
وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه آواز می خواند
وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب از بیداری خوابناکت سرشار باشد
آن روزها آدم بزرگ ها و زار های فراق اینسان فراوان نبودند
وقتی که بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها وقتی که من بچه بودم غم بود اما کم بود!
پ.ن ۲)پ.ن ۱ یکی از ترانه های فوق العاده یی که فرهاد مهراد خونده و شاعرش هم استاد اسماعیل خویی هست
10:35 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
جزیره قسمت آخر
پ.ن ۱) سلام خواهشا اگه پست قبل رو نخوندین اول بخونین چون این پست ادامه ی پست قبل و قسمت دوم یک داستان دو قسمته هست
دقیقا نمی دانم چه موقعی از شب بود آخر وقتی جایی تنها باشی دیگر نیاز به وقت نداری.جز ۳ حالت غذا خوردن .دفع کردن .خوابیدن وقت همیشه مال دیگران است .اینجا دیگرانی وجود ندارند که بخواهم برایشان وقت بگذارم و صدای پایی که کاش پاهای ظریف تو بود......
همیشه می گفتی که خیال بافم توی رویا هستم.چند شخصیت دارم!! هیچ وقت نمی توانم عمل کنم! ولی خب این روزها که واقعا به حضور تو نیاز دارم حتی به سختی چهره ات را می توانم در ذهنم به تصویر بکشم کاری که وقتی کنارت بودم همیشه انجام میدادم .همیشه تو را در همه ی حالت هایی که یک زن می تواند داشته باشد به تصویر می کشیدم و زندگی می کردم اما حالا که نیستی چه؟!
فکر می کردم شرایط می توانست بهتر از این باشد در یک جزیره ی دیگری سر در می آوردم که حداقل یک راه تماس داشت آنوقت بود که می توانستم بفهمم هنوز نگرانمی ..شاید هم اگر روزی خودم را نجات می دادم میدیدم مرد دیگری صاحب خانه مان است ..تو با چشمانی نگران دستان مرا توی دستت میگیری و با صدای دو رگه ی غمگینی می گویی: اوه عزیزم! من هرجایی را که ممکن بود سر زدم به همهی جزیره ها ولی خب تو توی هیچکدامشان نبودی آخر جزیره یی که تو توی آن گم شدی اصلا درون نقشه وجود نداشت بعد با آن چشمان میشی به زمین نگاه کنی و بگویی : تو که انتظار نداری شوهر و بچه هایم را رهاکنم ؟ و من هم مجبورم که قبول کنم چون تو مرا گم کردی من که تورا گم نکرده بودم که همه ی جزیره ها را به دنبالت بگردم ! تا روزی پیدا شوی .پس حق با توست گاهی وقتها عدم حضور یک دوست سخت تر از مبارزه با صد دشمن است .همه ی این فکرها گاهی عذابم می دهند اتفاقی افتاده است و منی که مجبورم با این شرایط کنار بیایم و به نوعی آن را بپذیرم و منتظر معجزه یی باشم .این تویی که باید بپذیری و به دنبال من بگردی .اینجوری حس می کنم که خوشبخت ترین مرد دنیا هستم حتی خیال اینکه یک زن دارد من را جستجو میکند وجودم را پر از شوق نگه می دارد که روزها حتی ماهها کنار ساحل بنشینم و به دریا ذل بزنم تا شاید خبری از تو یا از امداد نجاتی که برایم فرستادی برسد ....
من تنهایم .. آدم تنها هم هزارو یک فکر جورو واجور به ذهنش خطور می کند خب جز خیال فکر کردن به تو این روزها کار دیگری ندارم .کاری که بارها مرا متهم به عدم انجام آن کردی....
این روزهای آخری حس می کنم مریض شدم دیگر دستانم حتی توان چیدن قارچ ها را هم ندارد.تصمیم داشتم یک کلکی بسازم و خودم را بسپارم به دریا تا امواج حداقل اگر مرا به تو نرساند به جزیره ی دیگری برساند که حداقل به تو نزدیک تر باشد .و اگر دست بر قضا مردم روحم بتواند مسافت کمتری را برای دیدن تو بپیماید .ولی خب توانم کم شده نمی توانم کلکی بسازم تا اگر روزی همه ی این خبرها به گوشت رسید تو برای اولین بار به من افتخار کنی و به همه ی دوستانت بگویی شوهر بیچاره ی من با شجاعت کلک ساخت کاری که شاید شوهران شما توان انجام آن را نداشته باشند ........
نمی دانم چرا این لحظه ها همه ش به جنبه های منفی فکر می کنم شاید هم اشتباه می کنم(مثل همیشه!!!) و تو الان داری گریه می کنی یا شایدم داری دنبال من می گردی یا شاید.......
ای کاش مرده باشی حداقل روحت برای گرفتن جانم به اینجا می آید .تا میدیدمت.می بوسیدمت .و در آغوش می کشیدمت. و تو قارچ ها را میدیدی. و پیراهنی که از اولین روز ورودم تا کنون خیس مانده !...
دوباره باران گرفته هیچ تلاشی نمی کنم تاخودم را زیر درختی یا بر آمدگی تپه یی جای دهم. تنم پر از حرارت است .دوست دارم شدت باران زیاد تر شود .....
چشمانم را می بندم تصویر تو برای اولین بار درون چشمانم نقش بسته با همان لبخند صورتی
باران بند می آید چشمانم را باز میکنم و لبخندی صورتی.....
پ.ن ۲) نمی دونم باز هم بر اثر یک سری توهمات نوشته شد یا نه ولی تا اونجا که یادمه من نه به کسی همچین حرفی زدم و نه به این عنوانها و القاب مشهورم
پ.ن ۳) اونی که خودش باید می فهمید منظور پ.ن ۲ منو گرفت.
پ.ن ۴) به وبلاگ دکتر مسیحای عزیز سری بزنین.آقا وبلاگ نو مبارک
9:26 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|
جزیره قسمت اول
اينجا فقط من هستم روي تپه يي كه به جاي دستان تو باد ملايمي زير بغلم را نوازش مي كند اين روزها كارهاي عجيبي ياد گرفته ام بدون تو ماندن .گوشت نخوردن .لخت در كنار ساحل قدم زدن .....كارهايي كه قبل از آمدن به اينجا لحظه يي فكر انجام دادن شان به ذهنم خطور نكرده بود تازه جديدا ياد گرفتم كه قارچ هاي دمبلاني را كه پاي درختان جنگلي مي رويند را هم خام بخورم چه خوب كه تو نيستي! مطمئنم اگر بودي نمي توانستي تحمل كني خب سخت است ! اولين روزي كه به اينجا رسيدم لباسهايم خيس بود براي خشك كردنشان مجبور شدم تمام لباسهايم را در بياورم خدا خدا مي كردم كه كسي اينجا نباشد دلم مي خواست تو بودي...البته اگر هم بودي همانند من لباسهايت خيس مي شد و مجبور بودي كه درشان بياري ولي خب مطمئن بودم كه بغلم مي كردي چون مي دانستي سردم مي شود و من هم همين را مي خواستم اگر بغلم مي كردي حتي اگر عريان بودم باز هم مهم نبود چون تو بودي.....اما حالا نيستي...ابتدا وقتي يك گنجشك از كنارم رد ميشد خجالت مي كشيدم .گاهي وقتها كه روي ماسه ها مي نشستم خارش بدي پيدا مي كردم به اينها هم عادت كردم .ديگر ياد گرفتم اينجا ماندن را و پيراهن سفيدم كه هنوز هم آويزان از يك تكه چوب بر بالاترين صخره انتظار تورا مي كشد كه بيايي و پيدايم كني يا حداقل كشتي اي..هواپيمايي...
اتفاقي كه هميشه فكر مي كردم توي داستان ها اتفاق مي افتد!
اگر قوطي داشتم حتما نامه يي مي نوشتم و مي انداختم درون دريا ولي ميدانم از آنجايي كه همه چيز دست به دست هم داده اند تا تو پيدايم نكني دريا توسط جزر و مد و امواج قوطي را دوباره به ساحل بر مي گرداند ......
امروز ساحل هواي ديگري دارد از اين بالا انگار كل اين جزيره زير پايم است همه جا را گشتم جز خطر چند تا مار هيچ خطر ديگري نيست و البته گاهي وقتها باران هاي ناگهاني كه هوا را وحشتناك سرد مي كند اينجا نه غار دارد و نه كنده هاي بزرگ..اي در فيلمها نشان مي دادن كه در جزيره ايي كه نه غار دارد و نه كنده از بارش ناگهاني باران و سردي هوا به كجا مي توان پناه برد!
حس نزديكي با طبيعت زماني حاصل مي شود كه خودت هم جزاش شوي.بدون هيچ وسيله يي به همراه كه نماد بشر را با خود داشته باشد .خودت عريان آن وقت اسن كه مي تواني حس كني ....دريا را..درخت را خاك را .حيوانات را...
در ابتداي ورودم شبها نمي توانستم بخوابم خودت كه مي داني تنها خوابيدن برايم سخت است .آهان يادم رفت بگويم حلقهي ازدواجمان همراهم است .اما چه فايده كه خودت نيستي وقتي اين حلقه به درد درختان نمي خورد تا به من سر پناهي دهند...يا به درد دريا كه مرا دوباره برگرداند نزد تو!..چه فرقي ميكند!!
داشتم درباره ي شب ها مي گفتم همه ش حس مي كنم شبها كسي حضور دارد كسي كه هميشه مرا مي پايد گاهي صداي خردن برگ هاي ترد مي شنوم يا صداي پايي كهانگار در گل فرو مي رود نمي دانم دقيقا چه مو قعي از شب بود كه....
پ.ن ۱) دیشب دلم خیلی گرفته بود این داستان رو نوشتم توی دو قسمت واستون میزارم قسمت دوم واسه فردا
پ.ن ۲) از اونجایی که من آدم واقع بینی هستم با هر نظری کنار میام !!!
10:46 | سرکار خانوم کریم خان زند!
|